چه زود..... دلخوشی هایمان .... خاطره شد!.... امید را ...... بگو.... کجا کاشتیم..... که سبز نشد
خدایا این همان یار خلق نشده من است... نگاهم که سیاه شد بر سپیده ی برفی جاده، من ماندم و چرخش خلاف جهت عقربه ها و مرثیه ی نیامدنت! آفتاب به گیاهی حرارت می دهد خسته ام، خسته ام… من در بی زمانی بزرگ شدم،اکنون روزهای کودکیم گم شده اند من در تو جاري ام تو در درون من و دست هاي ما در هم تنيده اند نزديك تر به هم از ساقه با زمين يا نور با نگاه يا رنگ با گياه ديوارهاي سنگي باور انكار مي كنند و روزهاي من از شور خنده هاي تو شيرين اند و گيسوان من از شوق بوسه هاي تو لرزان در من نهفته اي ست كه از تو شكفته است پيوند خورده است مانند آفتاب با سنگ ريزه هاي مسافر درياي باردار و نخلهاي سبز ديوارهاي سنگي بارو انكار مي كنند اما نگاه كن مرز ميان آب و زمين چيست ؟ من در تو جاري ام تو در درون من من از تكرار هذيان در تب پاييز مي ترسم پ.ن:و امان از این بوی پاییز و آسمان ابری مرا دریاب
سلام ای بهترینم
که تو رو نداره
پ.ن:3 سال شد پ.ن:تا به حال دست و پایت را گم کرده ای؟ این یعنی حالت خیلی خراب است بوی باران دارد آسمان، ابر، درخت باد ها در چرخش برگ ها در پچ پچ بوی باران دارد بغضی خفته در گلو بوی باران دارم من هنوز این جایم و هنوز گم شده ام در باران راستی راست بگو من چرا گم گشتم؟ دستم از دست خدا کی دور شد؟ بوی باران دارد خواب من ، خواب جهان دیده ام باز شد و من دیدم که در این دیر خراب تک و تنها پر خواب گوشه ای افتادم بوی باران داریم همه با هم چون ابر دست در دست و قدم ها محکم زیر باد و باران پس چرا تنهایم؟ همرهان کی رفتند؟ ابر کی می بارد؟ شاید آن وقت که من خواب رسیدن دیدم. بوی باران دارم پ.ن: من در رهن زمستانم با تمام آرزوهایم
بویدمش
بوسـیدمش . . .


که سر از خاک بیرون آورده باشد
دفتر سرنوشت را ورق بزنند
خاطراتت را پاک کنند
و در پايانش بنويسند قسمت نبود . . .

پر از عشق و عادت بدون حسادت دلم تنگته
گله بی گلایه، بدون کنایه دلم تنگته
پر از فکر رنگی، یه جور قشنگی دلم تنگته
تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و، همه دل پَریشَن
دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت، که کهنه نمیشن
دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن
یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن
منِ دل شکسته با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک دلم تنگته
ببین که چه ساده بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه چه قدر عاشقانه، دلم تنگته – دلم تنگته
یه شب شد هزار شب، که دلغنچه ی ما قرار بوده وا شه
تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه، به کامم نباشه
چه قدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا کی کدوم روز، منو با تمام دلت می پذیری
منِ دل شکسته با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک دلم تنگته
ببین که چه ساده بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه چه قدر عاشقانه، دلم تنگته – دلم تنگته
خسته ام دیگر ازین فریاد ها
خسته از بی مهری و بی دادها
خسته از دلبستگی و یاد ها
خسته از شیرین و از فرهاد ها
خسته ام از این همه دیوانگی
خسته از نادانی فرزانگی
خسته از این دشمنان خانگی
خسته ام ازین همه بیگانگی
خسته ام از گردش چرخِ فلک
خسته از تنهایی و شب های تک
خسته از ایمانم و تردید و شک
خسته از دیو و دَد و دوزو کلک
خسته ام دیگر ازین آوارها
خسته از سنگینی دیوارها
خسته از ظلم و بد و آزارها
خسته از بی یاری بیمارها
خسته ام از تابش مهر و قمر
خسته از نامردمی های بشر
خسته از بی فطرتان بی هنر
خسته ام از خستگی ها، بیشتر…
یعنی ما با هم...
چقدر برای تموم شدن دنیا بی تابم ....
دلم آغوش ممنوعه ای را میخواهد
که تنها شرعی بودنش را
من میدانم
و تو
و دلم...
هنوز هم هر آن خاطراتت را به یاد می آورم
کمی زود رنج هستم به همین خاطر قسمتی از وجودم همیشه غمناک است
هنوز هر کدام به صورت مستقل زخم هایم هستید
دریایم مواج است به همین خاطر
ساحلم کمی سوت و کور است
یک بار میسوزم یک بار خاموش میشوم،یک بار میگریم و یک بار میخندم
شادی هایم تماما قبضه شد(به یغما رفت)
مثل کوه و دریا من هم درد و رنج ها دارم،شاهدم ترانه هایم هستند
تا کی به زندگی چشم امید ببندم
همین که می آیم گل هایم را شکفته کنم پاییز پشت در انتظارم را میکشد(تباه شدن امیدها)
بسیار زود سرنوشت را شناختم و بسیار زود طعم آن را چشیدم

حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست
از اين اسطوره هاي از تهي لبريز مي ترسم
درونم آنچنان از چهره ي تاريخ چركين است
كه از هر يادگار خاطره انگيز مي ترسم
برايم آنقدر از عقده هاي محتسب گفتند
كه از گيلاس هاي ارغواني نيز مي ترسم
حقيقت واژه ي تلخي است در قاموس ناپاكان
زتكرار حقيقت هاي حلق آويز مي ترسم
كلاغاني كه ديگر از مترسكها نمي ترسند
به تاراج حقيقت آمدند ، برخيز مي ترسم
و محکم در آغوشم بگیری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
عشق من
بوسه با لجبازی، بیشتر می چسبد
که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچکس دیگری
فقط میدانی که هر چه هوا سردتر میشود
......
دلت آغوش گرمش را می خواهد.
تو ای تنهاترین شاهد
تو ای تنها در این دنیا و هر دنیا
بجز تو آشنایی من نمییابم
بجز تو تكیهگاه و همزبانی من نمیخواهم
مرا دریاب
تو میدانی كه من آرام و دلپاكم
و میدانی كه قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و یاد تو
نخواهد زد
و میدانی كه من ناخوانده مهمانی در این ظلمتسرا هستم
مرا دریاب
كه من تنهاترین تنهای بیسامان این شهرم
مرا بنگر.. مرا دریاب
قسم به راز چشمانم
به اقیانوس بیپایان رویایم
به رنگ زرد به رنگ بیوفاییها
به عشق پاك
به ایمانم
به چین صورت مادر
به دست خستهی بابا
به آه سرد تنهایی
به قلب مردهی زاغان
به درد كهنهی زندان
به اشك حسرت روحم
به راز سر به مُهر سینهی اسبرم
اگر دستم بگیری و
از این زندان رها سازی
برایت عاشقانه شعر خواهم گفت
همین یك قلب پاكم را
و روح بیقرارم را كه زندانیست
به تو ای مهربان تقدیم خواهم كرد
مرا از غربت زندان رها گردان
نگاه بیپناهم بر در زندان تنهایی روح خستهام خشكید
مرا دریاب
مرا دریاب كه غمگینم
عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد
گر چه خاکسترم و هم سفر باد ولی
جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد
دلم هوای دستاتو کرده
دلم هوای اون روز آفتابی رو داره
که باهم روی صندلی عشق نشسته بودیم...
هر وقت دلم میگیره
میرم سراغ همون صندلی
هنوزم صندلی عشقم بوی تو رو داره
بوی تو رو داره
ولی افسوس
صد افسوس
که تو رو نداره
بخدا حسرت یه لحظه دیدنت
برام شده یه عادت
عادتی که باهاش زندگی می کنم
باهاش زندگی خواهم کرد
تا آخرین لحظه ام
تا آخرین نفسم
کاش... کاش....کاش....کاش....کاش....
در خزان خواسته هایم كمی قدم بزن تا ببینمت...
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است
طوری که انگار کسی در نیمکت اخر انتظارم را میکشد
به آنجا که میرسم.
باز باید وانمود کنم که باز هم دیر رسیده ام....
که معافم مي کند
از پنهان کردن
دردي که در صدایم مي پیچد
اشکي که در نگاهـم مي چرخد
اخر همه فكر مي كنند
سرما خورده ام 
دستت در جیبت است
و
پایت توی کفشت
اما تو
دنبالشان میگردی
و من
عاشق این حال خرابم ....
نمی بینم
چشم مرا هوای تو پرکرده
گوش می کنم
نمی شنوم
گوش مرا
صدای تو پر کرده
ای چشم من
بدون تو نابینا
ای گوش من
بدون تو ناشنوا
با من بمان
همیشه بمان
با من ...

پس مطمئن هستم مرا هم دوست داری
گفتی نمیخواهی ببارم عشق اما
شعر غریبی را که گفتم دوست داری
| Design By : Pichak |



